Wednesday, October 3, 2007

ابولعلی معری ، متفاوت ترین شاعر عرب



احمد بن عبد الله بن سليمان القضاعي التنوخي المعري به سال (363ه.ق - 973م) چشم به جهان گشود . در چهار سالگی بر اثر بیماری آبله دیدگان خود را از دست داد ، اما این خاموشی دیدگان از اشتیاق اش برای یادگیری علوم و معارف دوران نکاست . به این سو و آن سو سفر کرد و چیزهای بسیار از کسان بسیار آموخت . به سال (398ه.ق-1015م) به بغداد رفت و در آن جا بسیار گرامی داشته شد . درآمد او در سال تنها سی دینار بیش بود که از دیگر شعرای زمان خویش بسی فقیر تر می نمود . شاعری در زمان وی از حرفه های پر درآمد روزگار بود اگر شاعر هنر اش را در ثنا گویی و مدیحه سرایی برای بزرگان عصر به کار می برد ، اما ابولعلی که چنین کاری را ناشایست می شمرد چاره ای جز انتخاب فقر نداشتبه معره بازگشت (402ه.ق-م1019) و در تیول* ای که امیر به وی بخشیده بود اقامت گزید . گرچه لطف امیر سبب ثروتمندی وی شده بود اما زندگی ساده و بی تجمل ای را اختیار کرد تا آن که در هشتاد و چهار سالگی زندگی را بدرود گفت . گفته اند صد و شصت شاعر در مراسم تدفین اش حضور یافته و هشتاد و چهار تن از علما بر او مرثیه خواندندشهرت ابولعلی در مغرب زمین به سبب 1592 قطعه شعری ست که از او بر جای مانده . او بر خلاف بسیاری از شعرا از زن و جنگ سخن نگفته و جسورانه مهمترین عوامل روزگار را به چالش کشیده و به کندوکاوی پیرامون پرسش های ابدی پرداخته است . باید پیرو دین بود یا خرد ؟ آیا زندگی ارزش زنده بودن را دارد ؟ آیا پس از مرگ زندگانی دوباره ای وجود دارد ؟ و آیا خدا ای هست یا نه؟!گه گاه به ایمان تظاهر می کند اما خود می گوید (( این تظاهر احتیاط ای عقلانی ست برای دوری از خطر مرگ که هیچ بدان مایل نیست )) . وقتی از محالات سخن می گوید صدای خود را بلند می کند تا همه بشنو اند اما به هنگام سخن گفتن از یقین طنینی آهسته را اختیار می کند

بخشی از سروده هایش در باب خِرد و دین

گروهی امید دارند که در میان مردم بی زبان / پیشوا ی ناطق ای به پا خیزد / این پنداری نا به جاست / زیرا پیشوا ای جز خِرد نیست / که صبح تا شام مشورت تواند داد / آیا گفتار واعظ درست است تا آن را پذیرا باشیم؟ / یا همه اش اباطیل و افسانه ها ست؟ / خِرد [ به ما ] می گوید که همه دروغ است / خِرد درختی ست که میوه ی آن راستی ست

اطاعت مکن کسانی را / که دین شان دامی ست برای باج گرفتن / چرا از آن همه دروغ که پیوسته به منبر ها می گویند / منبر ها فرو نمی ریزد؟ / سخت مگیر(مغرور مباش) که تو ای آزادمرد / از فریب کارانی که زن ها را وعظ می کنند / فریب خورده ای / صبح هنگام شراب را بر مردم حرام می کنند / و شب هنگام به وقت فراغت شراب را / خالص و مخلوط , پیاپی می نوشند / در طلب خواسته های پست به منبر می روند / تا از قیامت برای مردم سخن گویند و ایشان را بترسان اند / اما به آن قیامت که برای کسان تصویر می کنند / خود باوری ندارند

آنچه می دانیم چنین است / روح پس از جسم ادراکی ندارد / آیا آن زمان که از جسم دور شد ادراکی خواهد داشت؟ / خنده می کنیم و خنده مان از روی نادانی ست / حقا که مردم جهان باید بگریند / [زیرا] زمانه ما را چنان می شکند که گویی / شیشه گان ایم که هرگز دوباره ما را به قالب نخواهند ریخت

گاهی چنان از نامردمی های روزگار به خشم می آید که می گوید
ای گمراهان بس کنید ... بس کنید / که دین های شما چیزی نیست جز حیله ی گذشتگان / خواستند به وسیله ی آن مال [و قدرت] به دست آورند / و بمردند و رسم فرومایگان به میان برخواست
او همواره دوستان خویش را نصیحت می کند که وقت خویش را به حج و زیارت اماکن مقدس تلف نکنند و تنها به یک دنیا قناعت ورزند

بخشی از سروده هایش در باب اخلاق

اخلاق ما به اختیار ما فاسد نشده ست / این پیش آمد های روزگار ست که موجبات فساد آن را فراهم آوردهدنیا گناهی ندارد ولی بی جهت آن را ملامت می کنیم / ملامت در خور من و امثال من است / انگور و شراب و پیاله و شراب خوار / کدام یک را باید ملامت کرد / شراب گیر یا شراب خوار؟
او از دروغ گویی و خشونت هم نوعان اش آزرده خاطر بود و اغلب از ایشان کناره می گرفت ، به نظر اش مردم اصلاح پذیر نبودند زیرا بدی های آن ها از طبیعت شان سرچشمه می گیرد

در لابلای اشعار اش قطعه های به چشم می خورد که نشان از اعتقاد او به خدا دارد از آن جا که ترتیب اشعار اش مشخص نیست نمی توان به یقین گفت این اعتقاد در کدام دوره از زندگی اش در وی وجود داشته ، اما از مفهوم قطعه ها می توان چنین برداشت کرد که مربوط به سال های پایانی عمر اش بوده باشد ، که البته این گفته هم اعتبار چندانی را دارا نیست زیرا خود پیش تر گفته که گه گاه ای مجبور به تظاهر به ایمان شده است

از دیدن پزشک ای که دانش تشریح می داند اما به خدا اعتقادی ندارد تعجب کرده و می گوید : از کار طبیب در شگفت ام که دانش تشریح خوانده و باز هم اظهار بی خدایی می کند
در جا ای نیز با طنزی ولترگونه چنین می گوید : در فطرت مردمان ستم گری به درشتی دیده ام / اما در عدالت آن که ستم را آفرید تردید نیست
بدبختی را در زندگی برای مردم مقرر کرده اند / پس به ناچار به قضای محتوم خواهند رسید / گناه روزگار چیست که آن را ملامت می کنیم؟ / این ها فرزندان حوا اند که گناه و ستم می کنند / پروردگارا ، چه وقت از این جهان خواهم رفت؟ / تو که به کار و بار این مردم دانایی / پروردگارا ، چه وقت از این جهان خواهم رفت؟ / که اقامت ام در آن طول کشیده

به اعتقاد او ما نمی توانیم از مرگ بگریزیم اما می توانیم قلمرو آن را تنگ تر کنیم
چنان که شوپنهاور فیلسوف بزرگ قرن نوزده نیز در این عقیده با او شریک است
اگر فرزندان خویش را دوست می دارید / بهتر است که آن ها را به دنیا نیاورید
خود او نیز به این نصیحت جامه ی عمل پوشاند ، گفت بر سنگ قبر اش چنین بنویسند و نوشتند
این جنایت را پدرم در حق من کرد / اما من در حق کسی جنایت نکردم
----------------------------------------------------------------------------------
لینک های مرتبط

___________________________________________________________
منبع : با تصحیح ترجمه و پاره ای نوشتار بیشتر
ویل دورانت ، تاریخ تمدن ، عصر ایمان
* تیول : زمینی که در قدیم به وسیله ی حاکم به برخی رعایا داده می شد تا با استفاده از آن روزگار بگذرانند
نکته : تاریخ ها دقیق نیست اند

Labels:

9 Comments:

  • چه شاعر روشنفکری بوده این ابوالعلی معری. ازش بیت هایی دیده بودم توی عربی هایی که پاس نمودم اما درباره ی خودش چیزی نمی دونستم
    نظرشو درباره ی دین و اینکه حیله ی گذشتگانه و ... قبول دارم
    با نظرش درباره ی اخلاق و جبر محیط و ... تا حد زیادی موافقم
    درباره ی مرگ: فکر می کنم وحشتناک ترین واقعیت دنیاست، این هم جمله ی تازه ای نیست که: با هر تولد یه مرگ هم زاده می شه. اما این استدلال رو هم زیاد قبول ندارم که بودن رو به کسی نده چون یه روزی بودنش نابود می شه.
    شخصاً دوست ندارم یه روزی نباشم اما حالا که هستم، با همه ی خوشی ها و ناخوشی ها
    درباره ی خدا هیچ چیزی نمی دونم اما دلم می خواد خرد یه استدلالی برای وجودش داشته باشه، در واقع دلم می خواد خدا باشه

    By Anonymous سایه, at October 3, 2007 10:16 AM  

  • شعر یعنی با افق یک دل شدن
    یا لباسی از شقایق دختن
    شعر یعنی با وجود خستگی
    بر سر پروانه دل سوختن
    شعر یعنی سری از اسرار عشق
    شعر یعنی یک ستاره داشتن
    شعر یعنی یک نگاه خسته را
    از کویر گونه ای برداشتن
    شعر یعنی داستانی نا تمام
    شعر یعنی جاده ای بی انتها
    شعر یعنی گفتن از احساس موج
    در کنار حسرت پروانه ها
    شعر یعنی آه سرخ لاله ها
    شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
    شعر یعنی ترجمان یک نفس
    عمق سایه روشن دشت پگاه
    شعر یعنی یک زلال بی دریغ
    شعر یعنی راز قلب یک صدف
    شعر یعنی درد دلهای نسیم
    حرفی از تنهایی سبز علف
    شعر یعنی تاب خوردن روی موج
    در کنار برکه ساحل ساختن
    شعر یعنی هدیه اس از آسمان
    بهر یاسی بی نوا انداختن
    شعر یعنی فصلی از سال نگاه
    شعر یعنی عاشقانه زیستن
    شعر یعنی پولکی از عشق را
    روی دامان کویری ریختن
    شعر یعنی حس یک پرواز محض
    در میان آسمان پیدا شدن
    شعر یعنی در حصار زندگی
    غرث در گلواژه رویا شدن
    شعر یعنی قصه یک آرزو
    شعر یعنی ابتدای یک غروب
    شعر یعنی تکه ای از آسمان
    شعر یعنی وصف یک انسان خوب
    شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
    کم کنم از واژه و حرف و سخن
    شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پک
    نه عبوری ساده چون اشعار من


    مریم حیدر زاده

    By Anonymous نازنین, at October 3, 2007 11:39 PM  

  • آموزنده بود.ممنون.

    خوشحال خواهم شداز هم-نشینی با شما!

    By Anonymous سالومه شایگان, at October 5, 2007 10:52 PM  

  • This post has been removed by a blog administrator.

    By Anonymous مهدی, at October 10, 2007 2:13 PM  

  • سلام الیاد عزیز
    شاید اعتقادات ما ظاهرا متفاوت باشه اما هدف ما یکیه ... حقیقت ... مگه نه ؟ ... به نظر من هیچ چیز لذت بخش تر از دانستن نیست ... فرقی نداره از چه راهی کسب بشه ... عشق یا خرد یا هر دو با هم ... هر دو نیاز به قبول خیلی از سختی ها رو دارن ... یک رابطه احتیاج به مسیر مشترک نداره ... مهم مقصده ... مهم دونستن حقیقته ... و این باعث بوجود اومدن نقاط مشترک زیادی بین ما شده ... من هم تو نوشته هاتون دیدم ... و از آشنایی با شما خوشحالم ...
    من هم از دین داری به جواب هیچ کدوم از سوالاتم نرسیدم ... نمی تونم بگم دقیقا چه راه هایی رو رفتم این سالها ... شاخه به شاخه ... فلسفه یا عشق(دو نقطه به ظاهر متناقض) ... یا هر چیز دیگه ای ... کسی که دنبال حقیقت باشه اون رو بدست میاره ... حقیقت خودش رو در اون متجلی می کنه ... و البته من مدعی اون نیستم
    بین اعراب چنین آدمی واقعا مثل گنج می مونه ... فقط اسمش رو شنیده بودم اما نمی دونستم چه شخصیت بزرگی داره ...
    راستی من وبلاگی رو با همین اسم و با تقریبا همین مضمون می شناختم که ویرانه شد ... شما نویسنده همون وبلاگ هستی ؟ منظورت از تن پوش تازه همین وبلاگ تازه بود ؟

    By Anonymous مهدی, at October 11, 2007 6:58 PM  

  • برای سایه ی عزیز
    راست اش را بخواهی چیزی که سبب شد تا به جستجوی احوال ابولعلی در کتاب ها بر آیم جمله ی معروف اش ، " آنرا که عقل است دین نیست و آن را که دین است عقل نیست " بود . من هم با نظر وی در باب مرگ و تنگ کردن دامنه ی آن موافق نیستم و تولد را جنایت به شمار نمی آورم . البته نمی توان بر او خرده گرفت زیرا در آن دوران کسی مانند او خیلی تنها بوده ست(به لحاظ داشتن دوست واقعی) و اما نظرات اش درباره ی خرد و دین و اخلاق تا حدود زیادی معقول به نظر می آید
    شعر کدکنی هم درباره ی وی دلالت دارد : باید بچشد عذاب تنهایی را *** آن کس که ز عصر خود فراتر باشد

    By Blogger Iliad, at October 13, 2007 12:48 AM  

  • برای مهدی عزیز
    هدف مهم است ولی راه های رسیدن به آن بسیار است و البته این بسیار راه بستگی به نوع اندیشه ی ما دارد
    و تفاوت ما آدم ها در همین جاست
    اما چیزی که این میان برای من بیش از هر چیز دارای اهمیت هست "آدم بودن" آدمیان است . زیرا در همه ملت ها در همه فرهنگ ها و در بین همه دین داران و بی دینان ، آدمیان نیک و بد بسیار اند . البته یافتن نیکو ها و تمیز دادن آن ها از محیط انسانی پیرامون شان دشوار است ولی ناممکن نیست
    درباره ی معری هم باید بگویم به واقع نمونه اش در ادبیات عرب یافت نمی شود به قول ویل دورانت "او عجیب ترین شاعر عرب بود" متاسفانه در کتاب های ما هیچ نام و یادی از او نیست و اگر هست تنها به چند بیت از اشعار ساده و معمولی اش خلاصه می شود

    بله من همان ام که فکر می کنی!

    By Blogger Iliad, at October 13, 2007 12:53 AM  

  • سلام ایلیاد عزیز
    ببخش که کمی دیر شد اومدنم ...
    درباره مریم اینکه تصمیم گرفت برا کنکور درس بخونه و دیگه وبلاگ نویسی رو تعطیل کرد ... الانم حسابی مشغوله ...
    درسته تفاوت ما انسان ها تو مسیر هاییه که طی می کنیم ... اما من فکر نمی کنم خیلی مهم باشه ... دین داری و بی دینی اگه از روی بینش صحیح باشه هم کاملا قابل احترامه ... در هر صورت همه ما مسیری داریم و باید بدون تزلزل بریم جلو ... با چشم های باز و بدون هیچ نوع کینه و قضاوت قبلی به حقایق نگاه کنیم ... چون معنی بخش برا زندگی ما همونه ... تلاش و تلاش ... باز هم با چشم هایی باز و دلی صاف ...
    آره تو کتابای ما درباره خیلی چیزا نمیشه مطلب دید ... این ناشی از کمبود تخصص تو جامعه ماست ... یا حتی برخی غرض ورزی های نابجا ... که داره جامعه رو رو به جایی نادرست می بره ...
    راستی مطلب جدید نمی نویسی ؟
    [گل]

    By Anonymous mehdy, at October 24, 2007 11:59 AM  

  • مهدی عزیزم
    برای مریم آروزی پیروزی در راه اش را دارم ... جای اش چقدر خالی ست
    .
    .
    اما در باب راه رسیدن به حقیقت :
    گرچه راه بسیار است و هر کس به راهی می رود برای یافتن حقیقت خویش
    اما من با برشت هم عقیده ام : "هیچ یقینی را یقین نیست"
    برای همین سراسر وجودم آکنده از شک و تردید است
    حالت خوش و مطبوعی نیست اما برای من از یقین غیر منطقی بسیار خوش تر است
    اما در تنها چیزی که شک ندارم راستی است
    راستی و درستی همیشه ماندگار و زیبا ست حتا اگر ماهیت جهان از ریشه دروغ باشد !

    By Blogger Iliad, at October 27, 2007 11:23 PM  

Post a Comment

<< Home


از هزاران سال ِ پیش تا به امروز تمام ِ آن کسانی که حق ِ آزاد اندیشیدن را در خارج از محدوده ی ادیان رایج ِ زمانه مطالبه کردند , اسیر ِ شکنجه , آزار و مرگ شدند . در این بین تنها آزاد فکران نبودند که قربانی ِ جزم اندیشی ِ دین داران شدند ، بل که همه ی ایمان داران به گونه ای بر گونه ی خویش ستم روا داشتند : بت پرستان بر یکتا پرستان / یهودیان بر مسیحیان / مسیحیان بر یهودیان و دگر اندیشان و حتا هم اندیشان ِ خود / مسلمانان بر دگر اندیشان و هم اندیشان ِ خود ... تا آن جا که کوره های آدم سوزی را بر افروختند , مردان و زنان را زنده زنده به درون ِ آن ها افکندند تا خود و اندیشه های کفر آمیزشان هر دو با هم بسوزند و خاکستر شوند جلادان به طمع ِ بهشت و ترس از دوزخ ، هولناک ترین و بی رحمانه ترین شکنجه ها را بر کالبد ی بشری وارد آورند , جنگ ها به پا کردند و در جریان آن از کشتن زنان و کودکان ِ بی گناه نیز دریغ نکردند میلیون ها نفر از نژاد ِ بشر با رنج ِ بسیار جان دادند تا ما امروز شاهد ِ روز هایی باشیم که هیچکس در آن از ابراز ِ عقیده ی خود بیم ای نداشته باشد ... روز هایی که سر آغاز روشنگری ِ نوین به شمار می آید و افروخته نگاه داشتن چراغ ِ راه ایشان وظیفه ی انسانی ِ همه ی ماست