Saturday, May 17, 2008

معنای ِ شراب در سخن ِ حافظ


برخی طبایع نمی توانند [راهِ] مستقیم روند و در گره ی کور زدن اصرار دارند . از این رو با کسانی مواجه می شویم که باده نوشی ِ حافظ را منکرند و در این باره توجیهاتی می کنند که احیانـَن مضحک و در هر صورت مخالف ِ ذوق ِ سلیم و واقع بینی است . بدیهی است این گونه توجیهات غالبـَن ناشی از این امر است که خود ِ آن ها متشرعند و باده نوشی را عملی منکر می دانند ، پس دریغ ِ شان می آید که سیمای درخشان ِ حافظ بدان لکه دار شود ، غافل از این که همه ی مردم یک بینش ندارند و در فهم ِ مطلب ، خواه دینی ، خواه فلسفی یا اجتماعی یکسان نیستند . چنانچه در نحوه ی خداشناسی و عمل به تکالیف ِ شرعی و عرفی مانند ِ هم نمی اندیشند . حافظ خود اعتراف می کند :

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائشش خواند / احلی لنا و اشهی من قبلة العذارا

بدیهی است [آن] تلخ وش که صوفی آن را سر منشا ِ شر می گوید همان باده است .

خواجه در بیت ِ دیگری اعتدال در باده نوشی را توصیه می کند :

نگویمت که همه ساله می پرستی کن / سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

در جای دیگری طبع ِ خردمند ِ او باده نوشی را بدین گونه دستور می دهد که مخل ِ نظام ِ زندگانی ِ شخص نشود :

روز در کسب ِ هنر کوش که می خوردن ِ روز / دل چو آینه در زنگ ظلام اندازد

گویی با انگلیسی ها هم سلیقه بوده است که قبل از رسیدن ی شامگاهان به ویسکی روی نمی آورند ، از این رو شب را مناسب ِ باده گساری می داند :

آن زمان وقت می((صبح فروغست))که شب / گرد خرگاه افق پرده ی شام اندازد

حافظ برای باده نوشی یا به طور ِ کلی برای هر نوع کردار یا تفکری که مطابق ِ سلیقه ی متزهدان و متشرعان نیست یک گونه عذر می آورد که حتا مخالفان و متعصبان نیز نمی توانند آن را نپذیرند و انکار کنند . او رندانه همه چیز را ناشی از مشیت ِ الهی می گوید :

من ز مسجد به خرابات نه به خود افتادم / اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

گاه باده در شعر ِ او وسعت ِ مشرب ، بی اعتنایی به مقررات و یک نوع پشت ِ پا زدن به پندارها و تصورات ِ بی اساس را می رساند :

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

بیار باده که در بارگاه استغنا / چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

جفا نه شیوه ی درویشی است و راهروی / بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

در بیت ِ پر مغز ِ زیر می توان گفت مصراع ِ اول یک نوع دعوت به رها کردن تعصب ها و اصرار نورزیدن در جهالت و همچنین تحقیر کسانی است که خود را از عالم ِ غیب با خبر می دانند :

ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب / نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

در جایی دیگر با صدایی که از دلی رنجور بر می آید ، با صراحت می گوید :

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

اندوه ِ خواجه از مردمی ست نادان که اگر پی به می گساری ِ وی می بردند بر وی فریاد ِ نهی از منکر سر می دادند ، باده نوشی را گناه و خواجه را گناهکار می خواندند و بر حسب ِ گناهکار بودن اش به خود اجازه می داندند پشت ی سر اش هر یاوه ای که لایق ی خود ِ شان است به بی آزار ترین ی مرد ِ روزگار بگویند.

چنین است که برای دور ماندن از گزندِ حرام شمارندِگان شراب ، مجبور به آن است که باده را پنهانی بنوشد . او از تزویر و ریا بیزار است و این پنهان کاری اثر ِ نا مطلوبی بر روان ِ وی می گذارد ، بالاخره روزی کمر ِ همت به افشای خویش می بندد ، نتیجه ی این طغیان خواجه بیت ِ پر بار ِ زیر است :

ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ / به بانگ بربط و نی رازش آشکار کنم

خواجه همیشه در گریز از زاهد و عابد و شیخ و صوفی ست ، در گریز از همه ی آنهایی که ((ریا حلال شمارند و جام ِ باده حرام)) . با این حال در پیشگاه ِ خداوندگارش خود را برتر از ایشان نمی شمارد و داوری را به عهده ی کردگار می گذارد :

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست / تا در میانه خواست کردگار چیست

انواع ِ دیگر ِ باده در سخن ِ حافظ :

باده به وجوه ِ دیگری نیز در سخن ِ حافظ آمده است . گاهی باده مانند ِ ابیاتی که در بالا توضیح ِ آن ها آورده شد به معنی ِ لغوی و اصل ِ واژه است ، موضوعیت دارد و از این باب [مانند ِ خیام] آن را می ستاید که از آینه ی دل رنگ ِ غم می زداید :

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد / نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست / تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

جاییکه تخت و مسند جم می رود بباد / گر غم نخوریم خوش نبود به که می خوریم

شادی یار پریچهره بده باده ی ناب / که می لعل دوای دل غمگین آمد

گاهی باده در مقابل ِ سالوس و ریا قرار می گیرد ، یعنی وجه تعبیری ست برای طعن به زهد فروشان دنیا طلب و عوام فریب :

ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما

خوش می کنم به باده مشکین مشام جان / کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند

زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود / هم مستی شبانه و راز و نیاز من

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی / دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

ز خانقاه به میخانه می رود حافظ / مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آید

و گاهی باده در سخن ی خواجه پوشیده تر ، شاعرانه تر و عارفانه می شود :

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم / ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید / ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

پشمینه پوش تندخو کز عشق نشنیده ست بو / از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

بوی جان از لب خندان قدح می شنوم / بشنو ای خواجه اگر زانکه مشامی داری

مفروش بباغ ارم و نخوت شداد / یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی

مـنبع :

نقشی از حافظ / علی دشتی ؛ زیر نظر دکتر مهدی ماحوزی. – [ویرایش 3]. - تهران : اساطیر ، 1364. – 336 ص.

صفحات 64 تا 70 .

توضیحات :

1 – پاراگراف های زیرخط دار ِ نوشتار توسط ایلیاد نوشته شده است و مربوط به کتاب ِ "نقشی از حافظ" نمی باشد .

2 – برای خلاصه شدن ِ متن ، پاره ای از توضیحات ِ بیشتر ِ زنده یاد دشتی در این جا آورده نشده است و برخی پاراگراف ها نیز خلاصه تر گردیده است .


Read more..!

Wednesday, October 3, 2007

ابولعلی معری ، متفاوت ترین شاعر عرب



احمد بن عبد الله بن سليمان القضاعي التنوخي المعري به سال (363ه.ق - 973م) چشم به جهان گشود . در چهار سالگی بر اثر بیماری آبله دیدگان خود را از دست داد ، اما این خاموشی دیدگان از اشتیاق اش برای یادگیری علوم و معارف دوران نکاست . به این سو و آن سو سفر کرد و چیزهای بسیار از کسان بسیار آموخت . به سال (398ه.ق-1015م) به بغداد رفت و در آن جا بسیار گرامی داشته شد . درآمد او در سال تنها سی دینار بیش بود که از دیگر شعرای زمان خویش بسی فقیر تر می نمود . شاعری در زمان وی از حرفه های پر درآمد روزگار بود اگر شاعر هنر اش را در ثنا گویی و مدیحه سرایی برای بزرگان عصر به کار می برد ، اما ابولعلی که چنین کاری را ناشایست می شمرد چاره ای جز انتخاب فقر نداشتبه معره بازگشت (402ه.ق-م1019) و در تیول* ای که امیر به وی بخشیده بود اقامت گزید . گرچه لطف امیر سبب ثروتمندی وی شده بود اما زندگی ساده و بی تجمل ای را اختیار کرد تا آن که در هشتاد و چهار سالگی زندگی را بدرود گفت . گفته اند صد و شصت شاعر در مراسم تدفین اش حضور یافته و هشتاد و چهار تن از علما بر او مرثیه خواندندشهرت ابولعلی در مغرب زمین به سبب 1592 قطعه شعری ست که از او بر جای مانده . او بر خلاف بسیاری از شعرا از زن و جنگ سخن نگفته و جسورانه مهمترین عوامل روزگار را به چالش کشیده و به کندوکاوی پیرامون پرسش های ابدی پرداخته است . باید پیرو دین بود یا خرد ؟ آیا زندگی ارزش زنده بودن را دارد ؟ آیا پس از مرگ زندگانی دوباره ای وجود دارد ؟ و آیا خدا ای هست یا نه؟!گه گاه به ایمان تظاهر می کند اما خود می گوید (( این تظاهر احتیاط ای عقلانی ست برای دوری از خطر مرگ که هیچ بدان مایل نیست )) . وقتی از محالات سخن می گوید صدای خود را بلند می کند تا همه بشنو اند اما به هنگام سخن گفتن از یقین طنینی آهسته را اختیار می کند

بخشی از سروده هایش در باب خِرد و دین

گروهی امید دارند که در میان مردم بی زبان / پیشوا ی ناطق ای به پا خیزد / این پنداری نا به جاست / زیرا پیشوا ای جز خِرد نیست / که صبح تا شام مشورت تواند داد / آیا گفتار واعظ درست است تا آن را پذیرا باشیم؟ / یا همه اش اباطیل و افسانه ها ست؟ / خِرد [ به ما ] می گوید که همه دروغ است / خِرد درختی ست که میوه ی آن راستی ست

اطاعت مکن کسانی را / که دین شان دامی ست برای باج گرفتن / چرا از آن همه دروغ که پیوسته به منبر ها می گویند / منبر ها فرو نمی ریزد؟ / سخت مگیر(مغرور مباش) که تو ای آزادمرد / از فریب کارانی که زن ها را وعظ می کنند / فریب خورده ای / صبح هنگام شراب را بر مردم حرام می کنند / و شب هنگام به وقت فراغت شراب را / خالص و مخلوط , پیاپی می نوشند / در طلب خواسته های پست به منبر می روند / تا از قیامت برای مردم سخن گویند و ایشان را بترسان اند / اما به آن قیامت که برای کسان تصویر می کنند / خود باوری ندارند

آنچه می دانیم چنین است / روح پس از جسم ادراکی ندارد / آیا آن زمان که از جسم دور شد ادراکی خواهد داشت؟ / خنده می کنیم و خنده مان از روی نادانی ست / حقا که مردم جهان باید بگریند / [زیرا] زمانه ما را چنان می شکند که گویی / شیشه گان ایم که هرگز دوباره ما را به قالب نخواهند ریخت

گاهی چنان از نامردمی های روزگار به خشم می آید که می گوید
ای گمراهان بس کنید ... بس کنید / که دین های شما چیزی نیست جز حیله ی گذشتگان / خواستند به وسیله ی آن مال [و قدرت] به دست آورند / و بمردند و رسم فرومایگان به میان برخواست
او همواره دوستان خویش را نصیحت می کند که وقت خویش را به حج و زیارت اماکن مقدس تلف نکنند و تنها به یک دنیا قناعت ورزند

بخشی از سروده هایش در باب اخلاق

اخلاق ما به اختیار ما فاسد نشده ست / این پیش آمد های روزگار ست که موجبات فساد آن را فراهم آوردهدنیا گناهی ندارد ولی بی جهت آن را ملامت می کنیم / ملامت در خور من و امثال من است / انگور و شراب و پیاله و شراب خوار / کدام یک را باید ملامت کرد / شراب گیر یا شراب خوار؟
او از دروغ گویی و خشونت هم نوعان اش آزرده خاطر بود و اغلب از ایشان کناره می گرفت ، به نظر اش مردم اصلاح پذیر نبودند زیرا بدی های آن ها از طبیعت شان سرچشمه می گیرد

در لابلای اشعار اش قطعه های به چشم می خورد که نشان از اعتقاد او به خدا دارد از آن جا که ترتیب اشعار اش مشخص نیست نمی توان به یقین گفت این اعتقاد در کدام دوره از زندگی اش در وی وجود داشته ، اما از مفهوم قطعه ها می توان چنین برداشت کرد که مربوط به سال های پایانی عمر اش بوده باشد ، که البته این گفته هم اعتبار چندانی را دارا نیست زیرا خود پیش تر گفته که گه گاه ای مجبور به تظاهر به ایمان شده است

از دیدن پزشک ای که دانش تشریح می داند اما به خدا اعتقادی ندارد تعجب کرده و می گوید : از کار طبیب در شگفت ام که دانش تشریح خوانده و باز هم اظهار بی خدایی می کند
در جا ای نیز با طنزی ولترگونه چنین می گوید : در فطرت مردمان ستم گری به درشتی دیده ام / اما در عدالت آن که ستم را آفرید تردید نیست
بدبختی را در زندگی برای مردم مقرر کرده اند / پس به ناچار به قضای محتوم خواهند رسید / گناه روزگار چیست که آن را ملامت می کنیم؟ / این ها فرزندان حوا اند که گناه و ستم می کنند / پروردگارا ، چه وقت از این جهان خواهم رفت؟ / تو که به کار و بار این مردم دانایی / پروردگارا ، چه وقت از این جهان خواهم رفت؟ / که اقامت ام در آن طول کشیده

به اعتقاد او ما نمی توانیم از مرگ بگریزیم اما می توانیم قلمرو آن را تنگ تر کنیم
چنان که شوپنهاور فیلسوف بزرگ قرن نوزده نیز در این عقیده با او شریک است
اگر فرزندان خویش را دوست می دارید / بهتر است که آن ها را به دنیا نیاورید
خود او نیز به این نصیحت جامه ی عمل پوشاند ، گفت بر سنگ قبر اش چنین بنویسند و نوشتند
این جنایت را پدرم در حق من کرد / اما من در حق کسی جنایت نکردم
----------------------------------------------------------------------------------
لینک های مرتبط

___________________________________________________________
منبع : با تصحیح ترجمه و پاره ای نوشتار بیشتر
ویل دورانت ، تاریخ تمدن ، عصر ایمان
* تیول : زمینی که در قدیم به وسیله ی حاکم به برخی رعایا داده می شد تا با استفاده از آن روزگار بگذرانند
نکته : تاریخ ها دقیق نیست اند

Labels:

Read more..!


از هزاران سال ِ پیش تا به امروز تمام ِ آن کسانی که حق ِ آزاد اندیشیدن را در خارج از محدوده ی ادیان رایج ِ زمانه مطالبه کردند , اسیر ِ شکنجه , آزار و مرگ شدند . در این بین تنها آزاد فکران نبودند که قربانی ِ جزم اندیشی ِ دین داران شدند ، بل که همه ی ایمان داران به گونه ای بر گونه ی خویش ستم روا داشتند : بت پرستان بر یکتا پرستان / یهودیان بر مسیحیان / مسیحیان بر یهودیان و دگر اندیشان و حتا هم اندیشان ِ خود / مسلمانان بر دگر اندیشان و هم اندیشان ِ خود ... تا آن جا که کوره های آدم سوزی را بر افروختند , مردان و زنان را زنده زنده به درون ِ آن ها افکندند تا خود و اندیشه های کفر آمیزشان هر دو با هم بسوزند و خاکستر شوند جلادان به طمع ِ بهشت و ترس از دوزخ ، هولناک ترین و بی رحمانه ترین شکنجه ها را بر کالبد ی بشری وارد آورند , جنگ ها به پا کردند و در جریان آن از کشتن زنان و کودکان ِ بی گناه نیز دریغ نکردند میلیون ها نفر از نژاد ِ بشر با رنج ِ بسیار جان دادند تا ما امروز شاهد ِ روز هایی باشیم که هیچکس در آن از ابراز ِ عقیده ی خود بیم ای نداشته باشد ... روز هایی که سر آغاز روشنگری ِ نوین به شمار می آید و افروخته نگاه داشتن چراغ ِ راه ایشان وظیفه ی انسانی ِ همه ی ماست