معنای ِ شراب در سخن ِ حافظ
برخی طبایع نمی توانند [راهِ] مستقیم روند و در گره ی کور زدن اصرار دارند . از این رو با کسانی مواجه می شویم که باده نوشی ِ حافظ را منکرند و در این باره توجیهاتی می کنند که احیانـَن مضحک و در هر صورت مخالف ِ ذوق ِ سلیم و واقع بینی است . بدیهی است این گونه توجیهات غالبـَن ناشی از این امر است که خود ِ آن ها متشرعند و باده نوشی را عملی منکر می دانند ، پس دریغ ِ شان می آید که سیمای درخشان ِ حافظ بدان لکه دار شود ، غافل از این که همه ی مردم یک بینش ندارند و در فهم ِ مطلب ، خواه دینی ، خواه فلسفی یا اجتماعی یکسان نیستند . چنانچه در نحوه ی خداشناسی و عمل به تکالیف ِ شرعی و عرفی مانند ِ هم نمی اندیشند . حافظ خود اعتراف می کند :
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائشش خواند / احلی لنا و اشهی من قبلة العذارا
بدیهی است [آن] تلخ وش که صوفی آن را سر منشا ِ شر می گوید همان باده است .
خواجه در بیت ِ دیگری اعتدال در باده نوشی را توصیه می کند :
نگویمت که همه ساله می پرستی کن / سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
در جای دیگری طبع ِ خردمند ِ او باده نوشی را بدین گونه دستور می دهد که مخل ِ نظام ِ زندگانی ِ شخص نشود :
روز در کسب ِ هنر کوش که می خوردن ِ روز / دل چو آینه در زنگ ظلام اندازد
گویی با انگلیسی ها هم سلیقه بوده است که قبل از رسیدن ی شامگاهان به ویسکی روی نمی آورند ، از این رو شب را مناسب ِ باده گساری می داند :
آن زمان وقت می((صبح فروغست))که شب / گرد خرگاه افق پرده ی شام اندازد
حافظ برای باده نوشی یا به طور ِ کلی برای هر نوع کردار یا تفکری که مطابق ِ سلیقه ی متزهدان و متشرعان نیست یک گونه عذر می آورد که حتا مخالفان و متعصبان نیز نمی توانند آن را نپذیرند و انکار کنند . او رندانه همه چیز را ناشی از مشیت ِ الهی می گوید :
من ز مسجد به خرابات نه به خود افتادم / اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
گاه باده در شعر ِ او وسعت ِ مشرب ، بی اعتنایی به مقررات و یک نوع پشت ِ پا زدن به پندارها و تصورات ِ بی اساس را می رساند :
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است / بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
بیار باده که در بارگاه استغنا / چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
جفا نه شیوه ی درویشی است و راهروی / بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
در بیت ِ پر مغز ِ زیر می توان گفت مصراع ِ اول یک نوع دعوت به رها کردن تعصب ها و اصرار نورزیدن در جهالت و همچنین تحقیر کسانی است که خود را از عالم ِ غیب با خبر می دانند :
ساقیا جام میم ده که نگارنده ی غیب / نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
در جایی دیگر با صدایی که از دلی رنجور بر می آید ، با صراحت می گوید :
بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
اندوه ِ خواجه از مردمی ست نادان که اگر پی به می گساری ِ وی می بردند بر وی فریاد ِ نهی از منکر سر می دادند ، باده نوشی را گناه و خواجه را گناهکار می خواندند و بر حسب ِ گناهکار بودن اش به خود اجازه می داندند پشت ی سر اش هر یاوه ای که لایق ی خود ِ شان است به بی آزار ترین ی مرد ِ روزگار بگویند.
چنین است که برای دور ماندن از گزندِ حرام شمارندِگان شراب ، مجبور به آن است که باده را پنهانی بنوشد . او از تزویر و ریا بیزار است و این پنهان کاری اثر ِ نا مطلوبی بر روان ِ وی می گذارد ، بالاخره روزی کمر ِ همت به افشای خویش می بندد ، نتیجه ی این طغیان خواجه بیت ِ پر بار ِ زیر است :
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ / به بانگ بربط و نی رازش آشکار کنم
خواجه همیشه در گریز از زاهد و عابد و شیخ و صوفی ست ، در گریز از همه ی آنهایی که ((ریا حلال شمارند و جام ِ باده حرام)) . با این حال در پیشگاه ِ خداوندگارش خود را برتر از ایشان نمی شمارد و داوری را به عهده ی کردگار می گذارد :
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست / تا در میانه خواست کردگار چیست
انواع ِ دیگر ِ باده در سخن ِ حافظ :
باده به وجوه ِ دیگری نیز در سخن ِ حافظ آمده است . گاهی باده مانند ِ ابیاتی که در بالا توضیح ِ آن ها آورده شد به معنی ِ لغوی و اصل ِ واژه است ، موضوعیت دارد و از این باب [مانند ِ خیام] آن را می ستاید که از آینه ی دل رنگ ِ غم می زداید :
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد / نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست / تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
جاییکه تخت و مسند جم می رود بباد / گر غم نخوریم خوش نبود به که می خوریم
شادی یار پریچهره بده باده ی ناب / که می لعل دوای دل غمگین آمد
گاهی باده در مقابل ِ سالوس و ریا قرار می گیرد ، یعنی وجه تعبیری ست برای طعن به زهد فروشان دنیا طلب و عوام فریب :
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما
خوش می کنم به باده مشکین مشام جان / کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود / هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی / دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
ز خانقاه به میخانه می رود حافظ / مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آید
و گاهی باده در سخن ی خواجه پوشیده تر ، شاعرانه تر و عارفانه می شود :
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم / ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید / ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
پشمینه پوش تندخو کز عشق نشنیده ست بو / از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
بوی جان از لب خندان قدح می شنوم / بشنو ای خواجه اگر زانکه مشامی داری
مفروش بباغ ارم و نخوت شداد / یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی
مـنبع :
نقشی از حافظ / علی دشتی ؛ زیر نظر دکتر مهدی ماحوزی. – [ویرایش 3]. - تهران : اساطیر ، 1364. – 336 ص.
صفحات 64 تا 70 .
توضیحات :
1 – پاراگراف های زیرخط دار ِ نوشتار توسط ایلیاد نوشته شده است و مربوط به کتاب ِ "نقشی از حافظ" نمی باشد .
2 – برای خلاصه شدن ِ متن ، پاره ای از توضیحات ِ بیشتر ِ زنده یاد دشتی در این جا آورده نشده است و برخی پاراگراف ها نیز خلاصه تر گردیده است .
Read more..!







